پنجاه سال پيش مردم مي گفتند: «همه چيز داره سرعت مي گيره.» بيست سال پيش هنوز مي گفتند: «همه چيز داره سرعت مي گيره.» هميشه، حتا حالا هم همين طور به نظر مي رسد. ديوانه وار است. وقتي کلي تلويزيون تماشا مي کنيد و کلي مجله مي خوانيد، مثل اين است که دنيا دارد شما را پشت سر مي گذارد. وقتي داشتم eraserhead را مي ساختم، که پنج سال طول کشيد تا تمام شود، فکر مي کردم مرده ام. فکر مي کردم دنيا قبل از آن يک شکل ديگر بود. به خودم گفتم، من اينجا توي اين چيز اسير شده ام، نمي تونم تمومش کنم. دنيا داره من رو پشت سر مي گذاره. ديگر موسيقي گوش نمي کردم و تماشای تلويزيون را هم رها کردم. نمي خواستم بدانم چه خبر است، چون شنيدن اين چيزها باعث مي شد احساس کنم مرده ام. يکبار، واقعا" داشتم فکر مي کردم که يک مدل کوچک از کاراکتر هنري را بسازم. حدود 8 اينچ، يک صحنه ي مقوايي هم آماده کنم و به صورت استاپ موشن کار را تمام کنم. اين تنها راهي بود که به نظرم رسيد. چون هيچ پولي برايم نمانده بود. بعد يک شب، برادر کوچکتر و پدرم مرا داخل اتاق نشيمن تاريکي نشاندند. برادرم مثل پدرم احساس مسووليت مي کند. کمي با من گپ زدند. تقريبا" دلم شکست. چون به من گفتند که eraserhead را فراموش کنم و کاري