من از جوانان انقلاب نبودم. آن روزها جوان به معنایی که شما امروز میشناسی نبود. آدم یا بزرگ بود یا کوچک. من بزرگ شده به روزهای انقلاب رسیدم. با دل و جان جوانان انقلابی را همراهی کردم و به انقلاب رسیدم. یک روز به شدت اندوهگین شدم. آن هم چند هفتهای پس از پیروزی انقلاب بود. بامدادی در قله کوهی نشسته و به شهر گسترده در دامنه چشم دوخته بودم. احساس کردم هیچ چیز نداریم. دستگاهها فرسوده، فرهنگ کشورداری ناتوان، انسانها ناآزموده و جامعه بی هیچ سازمان و سامانی است. من تنها یک بار آن چنان اندوهگین با همه احساس و عاطفه شدهام. غمگین از اینکه مردم انقلابی هیچ چیزی شایسته انقلاب بزرگشان نداشتند. سازماندهی اجتماعی در هر جایی و برای هر چیزی بایستی از صفر آغاز میشد. یا پیشینهای نبود یا فرسوده و ناتوان بود و بایستی کنار گذاشته میشد. بسیار غمگین شده بودم. آن غم بایستی به نیروی کار شبانه روزی تبدیل میشد. چنان هم شد. آموختم که قدرت گذشته نباید بر امروز یا فردای من حکومت کند. گذشته به معنی رفته و سپری شده. قدرت آنچه گذشته و سپری شده است نباید امروز و آینده را ناتوان سازد. با آن سی سال از فراز و